بهلول روزی سکه طلایی در دست داشت و با آن بازی می کرد.
شیادی به او گفت:
اگر این سکه را به من بدهی در مقابل ده سکه به همین رنگ به تو می دهم. چون سکه های شیاد را دید دریافت که آن ها از مساست.
پس به شیاد گفت:به این شرط می دهم که سه بار مثل خر عرعر کنی. شیاد پذیرفت سه مرتبه عرعر کرد.
پس رو به شیاد کرده گفت: تو با این خریت فهمیدی که سکه من از طلاست، آن وقت توقع داریمن نفهمم که سکه های تو از مس است.
نظرات شما عزیزان:
Oldlove 
ساعت12:37---17 بهمن 1390
سلام دوست عزيز...سايت باحالي داري....داستان هاي باحالي هم داري...من لينكت كردم..اگه دوست داستي منو هم بلينك...مرسي.بازم بهت سر ميزنم